سلام عزیزم نمیدونی چقدر اذیت شدم تا اینکه بتونم بیام و این پست رو برات بذارم دوست دارم با دقت بخونیش و بعد برام نظرت رو بدی
بعضی مواقع میشه که از دلتنگی دوست دارم که ساعتها بنشینم و با کسی حرف بزنم تنها کسی که میدونم همیشه من رو بخاطر خودم میخواد و تنها کسی هست که به حرفام گوش میده این بار هم میخوام برای عزیزم بنویسم
مدعیان رفاقت بسیارند . تا پای آزمایش در میان نباشد هر کسی از راه رسیده و نرسیده مدعی عشق است . رفاقت را باید با صداقت آزمود و صداقت را میشود از ته نگاههای یک انسان فهمید . چشمها همه چیز را لو میدهند. حتی عشقی را که در دلت پنهان کرده ای . دوستی یک معامله نیست و این همان حقیقتی است که از یادها رفته است کسانی که از دوستی به سود و زیان آن می اندیشند سودی از دوستی نخواهند برد . دوست داشتن از عاشق بودن هم سخت تر است . دوستدار تو به سعادت تو می اندیشد حال آنکه عاشق تو به داشتن تو ...... دوستی بالاتر از عشق است . سعی کن تا کسی را در دوستی نیازموده ای عاشقش نشوی . ملاک دوستی به رنگ و قد و وزن و ناز و عشوه و ... نیست . معیار دوستی صداقتی است که دوستت در صندوقچه دلش ذخیره کرده است . آنچه باز هم از دوستی و عشق بالاتر است آزادی است . این آزادی است که پیش از دوستی ارزش دارد . نباید با دوست داشتن کسی او را از آزاد بودن و آزاد انتخاب کردن محروم کرد . گاه انسان آنچنان عاشق می شود که به هر وسیله ای که شده است می خواهد محبوبش را مال خودش کند . و این بر خلاف اصل آزادی است . آنچه در اولویت است آزادی است . نباید به زور کسی را به دوستی خود واداشت . شرط دوستی آن است که آزادی دوستت را مقدم بر داشتن او بدانی . هر گاه آزادی محبوبت را مقدم بر داشتن او دانستی بدان که او مال توست حتی اگر با کس دیگری باشد. و حرف آخر دوستی تملک تو بر کسی یا چیزی نیست . دوستی مثل بوییدن یک سیب است ، بدون آنکه به آن گازی بزنی و عشق گاز زدن سیب است ، یعنی که بخواهی آن را مال خود کنی .
یه دوست معمولي وقتي مي آيد خونت، مثل مهمون رفتار ميکنه. دوست دارم بدونم من برای تو کدوم دوست بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بيا با من دلم تنها ترين است/ نگاهت در دلم شور آفرين است/ مرا مستي دهد جام لبانت/ شراب بوسه ات گيرا ترين است/ ز يك ديدار پي بردي به حالم/ عجب درمن نگاهت نكته بين است/ سخن از عشق ومستي گوي با من/ سخن هايت برايم دلنشين است/ مرا در شعله ي عشقت بسوزان/ كه رسم دوستداريها همين است/ نشان عشق را در چشم تو خواندم/ دلم چون كويي آيينه بين است/ به من لطف گل مهتاب دادي/ تنت با عطر گلها همنشين است/ دوست را هم تو باش آغاز وپايان/ كه عشق اولي وآخرينست
آدما از جنس برگن گاهی سبزن گاهی پائیزن و زردن زمستون دیده نمیشن تابستون سایه بون سبزن آدما خیلی قشنگن حیف که هر لحظه یک رنگن
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند زمن وربگویم دل بگردان رو بگرداندزمن روی رنگین را به هر کس می نمایدهمچوگل وربگویم بازپوشان باز پوشاندزمن چشم خودراگفتم آخریک نظرسیرش ببین گفت می خواهی مگرتاجوی خون راند زمن او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود کام بستانم ازو یادداد بستاند زمن گرچه شمعش پیش میرم برغمم خنده چو صبح وربرنجم خاطرنازک برنجاند زمن گرچه فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست بس حکایت های شیرین باز می ماند زمن دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید کاو به چیزی مختصرچون می ماند زمن ختم کن حافظه که گرزین دست باشد درس غم عشق در هرگوشه ای افسانه ای خواند زمن ...................................................................................
این روزهها خیلی دلم گرفته و مدام به این ترانه گوش میدم بخاطر همین اینجا گذاشتم تا تنهاییم را با شما تقسیم کنم وقتی رفتم پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد وقتی رفتم کسی غصش نگرفت پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد وقتی رفتم نه که بارون نگرفت دم رفتن کسی گفت سفر بخیر اما اون وقتی رسید که قلب من
یادم میاد در زمان کودکی یک داستان خواندم که واقعا به چیز زیبایی اشاره کرده بود در زمان قدیم یک هیزم شکن پیر بود که برای امرار معاش به جنگل میرفت و هیزم جمع میکرد و با خود به خانه میاورد و به سختی روزگار خود را میگذروندن تا اینکه یک روز در جنگل که داشت برای هیزم جمع کردن میرفت به یک شیری که در دام گرفتار شده بود رسید و آن شیر را آزاد کرد شیر هم برای قدردانی از پیرمرد با آن همراه شد و هیزمهایی که پیرمرد جمع میکرد بر پشت خود سوار میکرد و برای پیرمرد تا نزدیک خانه می برد بخاطر کمک شیر پیرمرد هر روز بیشتر از روز قبل هیزم جمع میکرد و به خانه می برد تا اینکه با فروش هیزمها وضع مالی پیرمرد آنقدر خوب شد که بهترین زندگی را برای خودش فراهم کرد و دیگر نیازی به رفتن جنگل و جمع کردن هیزم نبود یک روز پیرمرد به زن خودش گفت که ما این همه ثروت را مدیون دوست خوبم شیر هستم و میخوام شیر را برای نهار دعوت کنم به منزلم زن هم با اکراه مسئله را پذیرفت تا اینکه شیر را دعوت کردن و داشتند غذا میخوردند و برای شیر هم در یک ظرف جداگانه غذا ریخته بودن و داشت میخورد که زن زیر لب زمزمه کنان و خیلی آروم گفت که حیف که آب دهان شیر حرام هست و من باید این ظرف را بیرون بیاندازم آنقدر یواش گفت که پیرمرد متوجه نشد ولی شیر با آن گوشهای تیز خود این کلمات را شنید و مانند خمجری بر دلش نشست وقتی از پیرمرد داشت خداحافظی میکرد گفت ای پیرمرد اگر من از شما یک خواهشی داشته باشم شما میپذیرید پیرمرد هم گفت که من هر چیزی که دارم متعلق به توست و حاضرم با جان و دل بپذیرم شیر گفت آن تبر خود را بردار و بیار پیرمرد رفت و تبر خودش را اورد شیر گفت که ان را بلند کن و محکم بر وسط پیشانیم بزن پیرمرد گفت که من این کار را نمیکنم ولی شیر همچنان اصرار بر این کار داشت و پیرمرد همان کاری را کرد که شیر گفته بود و پیشانی شیر را از وسط شکافت و شیر خون الود از آنجا رفت سالها گذشت و پیرمرد خبری از دوست خودش نداشت تا این که یک روز شیر برگشت و به منزل پیرمرد آمد و پیرمرد با دیدن شیر خیلی خوشحال شد و از شیر خواهش کرد که دلیل کارقبل از رفتنش را برایش توضیح دهد شیرجریان حرفی که زنش زده بود را به پیرمرد گفت و اشاره به جائی کرد که پیرمرد با ضربه تبر برسرآن فرود اورد و گفت ایا زخمی بر سر من میبینی پیرمرد گفت نه شیر گفت زخمی که بر اثرتبر تو بر سرمن به وجود آمده جائیش خوب شده اما زخمی که زن تو با حرفش بر دل من زد هنوز تا هنوز خوب نشده و زخم زبان از دهها زخم شمشیر بدتر هستش آره عزیزم نمیدانم به طور خواسته یا ناخواسته حرفی به من زدی که خیلی دلم رو رنجوندی و وقتی ازت دلیلش را پرسیدم برام توضیح ندادی که چرا همچنین حرفی زدی و همین من را داره بدطور عذاب میده
مرد دیر وقت،خسته ازکار به خانه برگشت
|
About![]()
این وبلاگ رو با تمام وجودم برای عشقم می سازم و می دانم که شایسته بهترینها می باشد فکر نکنم هیچ کس بتواند جای اون رو در قلب من بگیرد Archivesاسفند 1391آذر 1390 شهريور 1390 خرداد 1390 ارديبهشت 1390 فروردين 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 آبان 1384 AuthorsعاشقLinks
بابا منم هستم
LinkDump
مدیریت |